تبليغاتX
اکسیر عشق

اکسیر عشق

رساله ای در عشق

من فکر کنم این روزها سالروز سکوت هیواست

یادت گرامی

انسان و دوست خوبی بودی خیلی خوب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 17:51  توسط مهدی   | 

آمدن نوروز ۱۳۹۱ بر همه دوستان تبريك مي گويم

سال خوبي داشته باشيد

به ياد عزيزاني كه در اين سال از دست داديم هم باشيم مخصوصا هيواي عزيز

يادت گرامي هميشه دوست خوبم

 

عيد همگي مبارك

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 17:28  توسط مهدی   | 

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 14:44  توسط مهدی   | 

شب ها زود بخواب.

 

صبح ها زودتر بیدار شو.
نرمش کن. 
بدو. کم غذا بخور. 

زیر بارون راه برو. 
گلوله برفی درست کن. 
هرچندوقت یکبار نقاشی بکش. 

در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن. 
 

 


 


 

 

سفید بپوش.

آب نبات چوبی لیس بزن. 

بستنی قیفی بخور . 
به کوچکتر ها سلام کن.
زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش.


به دوستهای قدیمیت تلفن بزن. 

شمال برو . شنا کن. 

هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.
خواب ببین . 
شعر بخوان . 
بدو . 
چای بخور و برای دیگران چای دم کن. 

جوراب های رنگی بپوش. 


 

 

وسطی بازی کن .

به برگ درخت ها دقت کن به بال پروانه ها دقت کن. 

قاصدک ها رو بگیر و فوت کن. 
خواب ببین. 

از خواب های بد بپر و آب بخور.
به باغ وحش برو. 
چرخ و فلک سوار شو.پشمک بخور. 

کوه برو. هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده.
خواب هات رو تعریف نکن.بخند. 
چشم هات رو روی هم بگذار.شعر بخون .سپید بپوش.
شیرینی بخر.با بچه ها توپ بازی کن. 
برای خودت برنامه بریز. 
قبل از خواب موهات رو شانه کن. به سر خودت دستی بکش.
خودت رو دوست داشته باش برای خودت دعا کن! 
برای خودت دعا کن که آرام باشی.
وقتی طوفان می آید تو همچنان آرام باشی 
 

wishes

 for
 you
 

 



چون هر جای راه بایستی مرده ای.
هیچ وقت خودت را به مردن نزن


زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!

برای اینکه زنده بمانی




نباید بگذاری تا ازداشته هايت غافل شده و آنها را بكار نگيري.

آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر

 زندگیت را ادامه بده



تا



 زندگی از اینکه تو زنده هستی به خودش

 ببالد!!


دیگران را فراموش نکن



و درپايان یادت باشه: روزمره گي عين مردن است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:13  توسط مهدی   | 


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!


شعر از اخوان ثالث

-------------------------------------------------------------


شب یلدای خوبی داشته باشید همه ی دوستان 

امسال شب یلدای من قشنگتر هست و مهمتر 


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 15:28  توسط مهدی   | 

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب وایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد. به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد. آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترینفاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.
یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آنموقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركابمى‌زدم.
حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت. او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند،
او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیشمى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
به زودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.
او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیازداشتم.
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتیم و رفتیم..
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»
و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند،دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..
من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاببزنم.
این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.
حالا هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید:
«ركاب بزن....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 18:27  توسط مهدی   | 

و زندگی همچنان ادامه دارد...



+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 15:35  توسط مهدی   | 

عید فطر بر همه شما دوستان عزیز دلسوز و سینه سوخته مبارک

نزد ما رسم است که عصر اخرین روز رمضان به مزار تازه درگذشتها می روند و اصطلاحا برای انها عیدی می گرند.

عیدت مبارک هیوای عزیز 

عید فطر، عید شکستن عادتها است 

عیدت مبارک دوست خوب همیشگی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 16:27  توسط مهدی   | 

 در داستان حضرت یوسف(علیه السلام) می خوانیم که برادران پس از به چاه انداختن او، پیراهنش را با خون دروغین آوردند، (حضرت یعقوب)گفت: (چنین نیست) بلكه دلهاى شما كارى بزرگ را در نظرتان نیكو جلوه نموده، صبرى زیبا باید و خداست كه در این باب از او كمك باید خواست «و جاؤ على قمیصه بدم كذب قال بل سولت لكم أنفسكم أمرا فصبر جمیل و الله المستعان على ما تصفون» (یوسف؛18). 

کمتر کسی فرزندش را مانند حضرت یعقوب دوست داشت چنانکه در فراق او کور شد. شاید شما فکر کنید که خوب یعقوب حداقل به دلش بود که فرزندش زنده است و این از درد رحلت فرزند کمتر است. اینچنین نیست اگر کسی بداند عزیزش به رحمت خدا رفته راحت تر است تا بخواهد هر روز چشم انتظار بشیند قریب به بیست سال، با این حال کاری که یعقوب کرد صبر زیبا بود 

صبر جمیل صبرى است خالص كه در آن شایبه اى از بى تابى و شكایت نباشد. «صبر» با لفظ «جمیل»(زیبا) براى اینست كه ممکن است صبر جمیل و شایسته نباشد و وقتی صبر جمیل است كه براى رضاى خدا باشد. و طبق قولى دیگرمقصود صبرى است كه شكوه و بیتابى همراه آن نباشد.

شكیبایى در برابر حوادث سخت و طوفانهاى سنگین نشانه شخصیت و وسعت روح آدمى است، آن چنان وسعتى كه حوادث بزرگ را در خود جاى مى دهد و لرزان نمى گردد. یك نسیم ملایم مى تواند آب استخر كوچكى را به حركت در آورد، اما اقیانوسهاى بزرگ همچون اقیانوس آرام، بزرگترین طوفانها را هم در خود مى پذیرند، و آرامش آنها بر هم نمى خورد.

 گاه انسان ظاهرا شكیبایى مى كند ولى چهره این شكیبایى را با گفتن سخنان زننده كه نشانه ناسپاسى و عدم تحمل حادثهاست زشت و بد نما مى سازد. اما افراد باایمان و قوى الاراده و پرظرفیت كسانى هستند كه در این گونه حوادث هرگز پیمانه صبرشان لبریز نمى گردد، و سخنى كه نشان دهنده ناسپاسى و كفران و بى تابى و جزع باشد بر زبان جارى نمى سازند، صبر آنها،" صبر زیبا" و" صبر جمیل" است. اكنون این سؤال پیش مى آید كه در آیات دیگر این سوره مى خوانیم یعقوب آن قدر گریه كرد و غصه خورد كه چشمانش را از دست داد، آیا این منافات با صبر جمیل ندارد؟!. 

پاسخ این سؤال یك جمله است و آن اینكه: قلب مردان خدا كانون عواطف است، جاى تعجب نیست كه در فراق فرزند، اشكهایشان همچون سیلاب جارى شود، این یك امر عاطفى است، مهم آن است كه كنترل خویشتن را از دست ندهند یعنى سخن و حركتى بر خلاف رضاى خدا نگویند و نكنند.

در سینه انسان قلب است نه سنگ، و طبیعى است كه در برابر مسائل عاطفى واكنش نشان مى دهد و ساده ترین واكنش آن جریان اشك از چشم است، این عیب نیست این حسن است، عیب آنست كه انسان سخن بگوید كه خدا را به غضب آورد.

از  امام باقر (ع) سئوال شد: «صبر جمیل (كه در قرآن آمده) چیست؟» فرمود: «آن صبری است كه همراه با شكایت کردن به مردم نباشد»  شكایت كه گشایشى در كارها ایجاد نمى كند، شكایت و بى تابى دوست را محزون مى كند و دشمن را خوشحال مى گرداند. 

ابراهیم یعقوب را بطرف یك راهب فرستاد تا كارى كه داشت انجام دهد هنگامى كه راهب او را دید خیال كرد ابراهیم است.او فورا جلو دوید و او را در بغل گرفت، و گفت اى خلیل خدا خوش آمدید، یعقوب گفت: من ابراهیم نیستم بلكه یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم مى باشم، راهب گفت: پس چرا من شما را بزرگ مى بینم گفت غم و اندوه و بیماری مرا به این روز انداخته است. یعقوب هنوز از آستانه درب نگذشته بود كه خداوند به او وحى كرد: اى یعقوب شكایت مرا به بندگان بردى؟!. یعقوب در همان كنار در به سجده افتاد و گفت: بار خدایا دیگر آن سخن را نخواهم گفت. خداوند هم به او وحى كرد: من از تو گذشتم دیگر این سخن را بر زبان جارى مكن. بعد از این، یعقوب هر چه بر سرش آمد به مردم چیزى نگفت و از مشكلات و سختیهاى روزگار سخنى بر زبان جارى نكرد، و تا آنجا كه در داستان فرزندش یوسف گفت: من از حزن و اندوه خود به خداوند شكایت مى برم و مى دانم آنچه از طرف خدا آمده ولى شما نمى دانید»


امیدوارم ما هم بتوانیم در درک رحلت دوست و عزیزمان صبر جمیل داشته باشیم 


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 13:47  توسط مهدی   | 

ما کرمهایی بودیم در پیله خود تنیده، تا روزی هیوا زود رشد کرد و پروانه شد و به آسمان پرید، ما گیج شدیم که این چه اتفاقی بود و به پیله خالی او نگاه می کنیم و ناراحت و دلتنگ اوییم ولی او در آسمان تجربیات جدید مشاهده می کند و هرگز حاضر نیست به آن پیله بر گردد

او ما را می بیند که ناراحتیم و به ما می گوید صبر داشته باشید روزی شما هم از پیله بیرون می آیید، بعضی صدایش را می شنوند و می خندند ولی بعضی نمی شنوند. او به ما نگاه می کند و آزاد است و تبسمی کودکانه به ما می کند ولی ما کرمهای خاکی برای پروانه آسمانی گریه می کنیم!!!!



مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک           چند روزی قفسی ساختن از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست    به هوای سر کویش پرو بالی بزنم


ای خدا چرا او را بردی؟

خدا: من او را نبردم او خود مرا خواند، عمیقا عشق مرا خواند و مرا خواست و چون من نمی توانستم پیش او در قالب جسم بیایم، او با روح بزرگش نزد من آمد. همین

----------------------------------------------------------

وبلاگ مستانه ختم قران در ماه رمضان برای خودمان و برای هیوا گذاشته است

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 11:48  توسط مهدی   | 

هیوا عزیز، دوست خوب و مهربانم چقدر با هم حرف زدیم چقدر کتاب خوندیم

چقدر به دیگران کمک کردی

می دانم اکنون اینجای، پیش وبلاگ من پیش وبلاگ خودت : برای تازه شدن دیر نیست

هستی

گریه می کنم از نبودنت، از اینکه رفتی و تازه به ما خبر رسید، قول می دهم بر مزارت بیایم

اسما، اکنون که رفتی می دانم هر انچه می خواستی بدانی فهمیدی و می دانی

به خواب من بیا و از بهشتت بگو 

چشمهام پر اشکه

هزاران گل نثار تو، چه هدیه ها برای هم خریدیم

بسم الله الرحمن ارحیم

الحمدالله رب العالمین، الرحمن الرحیم، مالک یوم الدین ، ایاک نعبد و ایاک نستعین

خدا خوبها را می برد

تسلیت می گویم به همه دوستان و تبریک می گویم به هیوای بهشتی

هزار گل تقدیم به تو باد

برای او صلواتی بفرستید، سوره حمد بخوانید و بعد از نمازتان، به یادش بیفیتد کمی


می دانم جای دوری نرفتی، همه ما روزی پیش تو می آییم

اگر رنج کشیدی، اجرش را ببینی

اگر خوب کردی اجرش را ببینی

اگر به فکر مردم بودی، به فکر راننده مینی بوس بودی اجرش را ببینی

اکنون بیناتر از هر بینایی که پیامبر فرمود، الناس نام فاذا موت فانتبهوا، مردم خوابند وقتی پیش خدابروند بیدار می شوند

تو انسانی بود از خود گذشته، مثل همه زندگی کردی و ولی در قلبت پاکی ها بود

نوار آزمندیان تو ماشینت گوش میدادی، کتاب چهار اثر از فلورانس را به من معرفی کردی، تو نظام مهندسی منو راهنمایی کردی

 همه اینها یادمه می بینی

من این پست رو برا مردم ننوشتم برا تو نوشتم ، تو که هنوز باهام حرف می زنی 



چه بحثهایی که با هم کردیم و چقدر قهر و اشتی می کردیم، غریب رفتی با من حرف نزدی و رفتی، مریضیت رو به من نگفتی

در خفا برات اشک می ریزم بعد دوباره میای میگی اشک نریز، صالحین و پیامبران رفتند، چیز عجیبی نیست

ایمان داشته باش

تنها وسیله کار امد برای من در این حال ایمان است

والعصر ان الاانسان لفی خسر الا الذین امنو و عملو صالحات و تواصو بالحق و تواصو بالصبر

اره همه در زیانیم، جز ایمان اورندگان

ایمان به الله با ذکر الله الله دل را قوی کن

ایمان به اویی که این اوضاع را درک می کند و بهتر از همه می دانست چه چیز به نفع توست

ایمان به او و گلایه نکردن 

ایمان به او و راضی بودن

ای خدا بزرگ توانایی درک لحظات اینچنینی را به ما بده، یا ایتها النفس مطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلو فی عبادی

تو نفس مطمئنه داشتی و خداوند از تو راضی بود، تو مریضیت را از کار نیکت یعنی اهدا خون فهمیدی

سلام خدا بر تو

امروز کتابم منتشر شد، تقدیمش می کنم به تو زیرا گفتی به من بده که اولین کس باشم که ان را بخوانم

بخوان هر چند که تو دیگر همه خواندنیها را خواندی و پیش از موعد هم خواندی

نخوانده ها برای ما ماند

می دانم که با اینکه مهندسی مکانیک داشتی، کارمند شرکت نفت بودی، داشتی برا فوق می خوندی، ماشین خریده بودی و صدها امکان دیگه ...ولی باز نا راضی بودی، گلایه داشتی شبها گریه می کردی

سوال داشتی دنبال وضع بهتر بودی مرتب از خدا سوال می کردی وبلاگت پر از این حرفهاست

شاید این ماجرا جواب سوالت بوده حالا دیگه تنها نیستی، به عشقت رسیدی

مبارکت باشه

مبارکت باشه عشق خدایت دوست من

مبارکت باشه، روسپید شدی

مبارکت باشه

بالاخره اشکهام سرا زیر شد، دق کرده بودم

به ذهنم میاد روزی بنیاد هیوا رو تاسیس کنم تا خوبیهات رو گسترش دهم

آزاد شدی از چرا ها و چگونگی ها

آزاد شدی از  از ماشین از منیت از دولت و از کشور

رسیدی به لقا الله رفیع ترین درجه انسانی

مبارکت باشه در آغاز دهه سوم زندگیت مبارکت باشه

شیرینی ما فقط فراموش نشه هیوا


مبارکت باشه

---------------------------------------------------

ظاهرا بعضی دوستان می خواهند بیشتر بدانند

 وقتی رفته خون اهدا کنه متوجه شد بیماری خونی داره که گویی سرطان بوده بعد چند ماه بیمارستان تهران بستری بود، بعضی دوستان مثل شادی خانم از وبلاگ شادی و غم هم در تهران پیشش رفت به من هم ادرس نداد که برم پیشش، خیلی ضعیف شد بود دیگه نمی تونست حرف هم بزند، می خواست رمز وبلاگش رو به شادی خانم هم بدهد ولی او وصیتش را قبول نکرد برای اینکه دلداریش دهد

تا متوجه شدیم الان چهل روز است که ازدنیا رفته

من با خانوادشون حرف زدم، و ادرس وبلاگش رو هم و رمزش رو هم من بهشون دادم

من ادرس خانه اشان را هم بلدم زیرا برای هم کتاب پست می کردیم

هرکس حرفی داره یا می خواد تسلیتی بگه نظر بده تا شماره خانه اشان را در بندرعباس بهش بدم

روحش شاد باد و شاد است


+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 15:49  توسط مهدی   | 

خلاصه انچه تا کنون یادگرفته ام: واتبع ما یوحی الیک من ربک ، ان الله کان بما تعملون خبیرا و توکل علی الله ، کفی بالله وکیلا

الا الذین امنو و عملو صالحات فلهم اجر غیر ممنون

تفسیر: ابتدا خلا ایجاد کن یعنی چیزهای زائد را بیرون بریز یا ببخش، و نظم ایجاد کن

دوم: در رسیدن به اهداف نترس و گوش به دلایل ترسان عقل نده بلکه از انچه از جانب خدا به تو الهام می شود پیروی کن زیرا انچه شما دارید انجام می دهید را خدا کامل می داند، لذا نترس و با ایمان بر خدا توکل کن و او را وکیل خود قرار ده( یعنی بار را بر دوش وکیل بسپار و خود راحت شو) اجر وکیل شکر گزاری است. خداوند یا همان وکیل کل برای انجام هر کاری کافیست و نیاز به هیچکس ندارد پس نزد دیگران برای انجام کارت تقلا و جنگ نکن که جنگ از آن خداست.

ما را زمنع عقل مترسان و می بیار      کاین شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست. حافظ

کسانی که ایمان دارند و با ایمان، عملی شایسته ایمانشان( هر چند کم باشد) انجام می دهند پاداشی می گیرند که از عهده شکرش بر نمی ایند(غیرممنون)

از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به دراید. سعدی

نیروی یک فرد با ایمان با صد فرد علاقمند برابری می کند. جان استوارت میل

خواسته هایتان را ثبت کنید ولی روش برآورده شدن شگفت انگیز آن را به خدا بسپارید


سوم: شکر گزار باش بابت چیزهایی که داری، ذکر کن نعمتهایی را که بخاطر آن شکرگزاری

یا ایها الذین امنو اذکرو نعمت الله کثیرا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 22:38  توسط مهدی   | 

شما را دعوت می کنم به خواندن بهترین کتابی که تا کنون خواندم

حتی از کتاب چهار اثر فلورانس هم بهتر است

کتاب گفتگو با خدا نوشته نیل دونالد والش ترجمه توراندخت تمدن

سه جلد هست به ترتیب بخوانید

توصیه می کنم بخرید و بخوانید وگرنه از اینجا دانلود کنید

 اینجا.......

ولی کتاب چاپی صفحاتش خیلی بیشتر است

-----------

اول هر چیز خداست و اخر آن عمل است

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:45  توسط مهدی   | 

از لینک زیر کتاب جادوی فکر بزرگ از دکتر شوارتز را دانلود کنید


دانلود


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 22:50  توسط مهدی   | 

ده اردیبهشت تولد من بود

از کسی که امد اینجا و تولدم را تبریک گفت تشکر می کنم

تولد خودت هم  مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:58  توسط مهدی   | 

سال ۱۳۹۰ را تبریک و شادباش می گویم به همه

سالی پر از خوبی و نشاط و پول برای شما باشد. شهری تمیز و کم ترافیک و کشوری با آزادی و دموکراسی و ثروتمند خواهیم داشت و همه بدی ها بروند.

چهارشنبه سوری خوبی هم داشته باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 20:23  توسط مهدی   |