تبليغاتX
اکسیر عشق

اکسیر عشق

رساله ای در عشق

 

دنيا همان است که پيش شماست. خود شما وقتي توجه به نفستان داريد ، خودتان دنياييد .دنياي هرکس ،آن است که در خودش است- امام خمینی (ره)

تو همین طور که پیش می روی عالم خودت را خلق می کنی - وینسون چرچیل

هر فکری در زندگی تو اعمال شود، در طی تغییر جهتی با آگاهی خودت می توانی آن را متوقف کنی. تو قدرت ایجاد تغییر در هر چیزی را داری، چون تو تنها کسی هستی که افکارت را انتخاب و احساسات خود را حس می کنی- مایکل برنارد مک ویث

هرچه در دعا می خواهید طوری بخواهید که گویی اکنون آن را دریافت کرده اید و باید آن را داشته باشید.- حضرت موسی

با هرچه مقابله کنید، ایستادگی می کند.-کارلی یونگ

اگر ندانيد كه به كجا مي رويد , چگونه توقع داريد به آنجا برسيد ؟-باسيل اس.والش

آینده متعلق به کسانی است که خواستار آن هستند. از همین امروز هر چه را که می خواهید آرزو کنید -برایان ترسی

هيچ چيز تغيير نمي کند اين ما هستيم که دگرگون مي شويم .هنری دیوید    

    آدمي ساخته افکار خويش است ، فردا همان خواهد شد که امروز مي انديشيده است- موريس مترلينگ

      اگر همواره مانند گذشته بينديشيد، هميشه همان چيزهايي را به‌دست مي‌آوريد كه تا بحال كسب كرده‌ايد-ريچارد فاينمن

       هنگامي که در کارهايم ، سختي ها مشخص مي شوند و ديگران از ياري من باز مي مانند ، مي بينم که کمک از جايي که حدسش را هم نمي زدم ، فرا مي رسد .مهاتما گاندي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:0  توسط مهدی قنواتی  | 

 

1- آگاه باشید که در زندگی هدفی هست، و رویدادها هر یک به دلیلی اتفاق می افتند.

2- دست به کاری بزنید که  معنای پشت هر حادثه ی زندگی را پیدا کنید

3- بی قراری را به عنوان نشانه ای از تغییر لازم واگاهی عمیقتر بپذیرید، و به اهنگ  جسمتان گوش      فرا دهید

4- بدانید و اگاه باشید که توجه خود را به هر چیزی معطوف بدارید گسترش می یابد

5- وقتی نشانه ای احساس می کنید که با شخصی حرف بزنید که شاید بتواند به شما در مسائل جاریتان کمک کند توجه کنید .حواستان به کجا معطوف است؟ امروز متوجه چه چیزی شدید؟                        

6- به روند کار خود اعتماد کنید. بگذارید خود زندگی راهنمای شما باشد. بدانید که در راه به فرجام رسانیدن سرنوشت زندگیتان هستید.

۷-یاد داشت روزانه ای برای ثبت رویدادهای همزمان تهیه کنید. نوشتن در چنین دفتری بهترین روش برای تزکیه ی افکار شماست

 

رویدادهای همزمان یعنی اتفاقاتی که در ظاهر تصادفی در زندگی شما روی میدهد و اطلاعاتی و پیامی درباره رسیدن به هدفتان یا تغییر مسیر زندگی به شما پیشنهاد می دهد و شما اکثر به آنها توجه نمی کنید و گاهی هم آنقدر عجیبند که توجه می کنید

 

مثلا مکانی که در خوابتان که چند وقت پیش دیده اید دقیقا با این اداره ای که امروز در آن آمدید یکی است این یعنی رویداد همزمان که به شما می گوید در این اداره خبری برای شما موجود است. یا دیدن غیرمنتظره شخصی. یااینکه کسی به نظرتان آشنا می آید یا کسی در ایستگاه به شما زل زده است .یا فردی به شما پیشنهاد چیزی را می کند که در فکرش بودید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 13:1  توسط مهدی قنواتی  | 

 

قلبم رو تقدیم می کنم

تا بدونی دوست دارم

 

اشکهات رو جارو می کنم

با این دستهام، نازک دلم

 

خواهر مهربون من

برادرت من می مونم

 

این دل با صفای تو

آینه ی حسن خداست

 

هر چی که اون تو می بینی

همون خداست همون خداست

 

تو فکر کردی که تنهایی؟

نه عزیزم تنها خداست

 

اون بچه های یتیمی

که براشون تو خدایی

دعای بسیار می کنند

تو هم خدا رو ببینی

 

بی قراری اول راهست

صبر جمیل توشه ی راهست

یک کمی هم دعا کنی

قضا رو برعکس می کنی

 

خواهرکم من می دونم

خنده هاتم من می بینم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 16:37  توسط مهدی قنواتی  | 

 شروع دست خدا را می توانید از آنجایی ببیند که شما را پرت کردند در این کره خاکی- نه مکان و نه زمان فرود دست شما نبود بلکه دست خدا بود .

از آن زمان شما کم کم از یاد بردید که دست خدایی هم هست . همه کارها و اتفاقها بستگی به دو عامل فقط دارد .اول خود شما ، آنچه می گوید هر انچه بیندیشید و هر انچه شما بخواهید همان می شود . و این سخن درستی است  که شما آفریننده زندگی خود هستید ولی این تمام ماجرا نیست . خدا شما را رها نکرده . او می گوید : انا اقرب من حبل الورید یعنی از رگ گردن به شما نزدیکترم . هیچکس به ما نمی تواند کمکی کند ما همه تنهاییم . به جز خدا

پیرامون شما اتفاقات همرمانی روی می دهد که شما را به سمت خاصی هدایت می کند . دقت کنید به اتفاقاتی که می افتد . هر چیزی که از حوزه کنترل شما خارج است و شاید به آن شانس بگویید . در انجا دست خدا وجود دارد . و او کارها را طوری ردیف می کند که احتمالا به صلاح شما باشد . اما فقط احتمالا چون صلاح دیگران هم مطرح است . ممکن است یک اتفاقی بیفتد که ما فکر کنیم چه اتفاق بدی بود ولی نهایتا به سود ما بشود .

خدای خلاء ها یعنی از زمان گذشته مردم همواره خدا را در جای جستجو می کردند که علم کمتری داشتند یعنی خلاء علمی بود .الان هم همین گونه است . مثلا می گفتند زمین را خداوند می چرخاند . حال می دانیم که جاذبه خورشید باعث آن است . اگرچه علت اصل آن از دیدگاه توحیدی همان خداست . امروزه وقتی صحبت از بارش باران می شود چون در اینجا آشوب و تعدد عوامل است و هنوز علم نتوانسته بفهمد کی باران می بارد هنوز خداوند را موثر می دانند و دعا برای باران به همین دلیل است وحال اگر علم باران هم دست بشر بود . شاید دیگر دعا نمی کردند .

ما باید متوجه باشیم که با پیشرفت تکنولوژی، خدا را کنار نگذاریم .دست خدا همیشه هست و حوزه کنترل هر فرد بسیار محدود است .

شما می خواهید یک سفر بروید هزار اتفاق ممکن است بیفتد همه انها دست خدا هستند.

فکر کنید به یک ماه گذشته اتان به هدف اصلیتان در این ماه .چه می خواستید بکنید؟ و چه شد . اتفاقات همزمانی شما را به سمت مشخصی هدایت کرد . هر چند که آنها کوچک باشند . مثلا یک تلفن یا دیدار یک نفر یا خواند یک کتاب شما را به کار جدیدی واداشت.چگونه شما چرخش کردید. به چرخشها و تصمیمات مهم زندگیتان از تولد تا کنون توجه کنید . سر بزنگاه شما به سمتی هدایت شدید.مهمترین سخن این نوشتار این است که. قدم اول توجه به این اتفاقات همزمان در زندگی هر فرد است . قدمهای بعدی خودش می آید مثل اینکه چه کسی پشت این اتفاقات است.

هیچکس رها شده نیست .اینجا دعا مطرح می شود. خدای اتفاقات همزمان را طوری بچین که ما به بهترین هدفمان برسیم .و خدای حواس ما را جمع کن تا آنچه روی می دهد را درک کنیم.

بحث در این باره هنوز بیشتر است . قرن 21، قرن بازگشت به معنویت و آگاهیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 10:56  توسط مهدی قنواتی  | 

  

اي نوش كرده نيش را بي خويش كن با خويش را    

                                   با خويش كن بي خويش را چيزي بده درويش را

تشريف ده عشاق را پرنور كن آفاق را    

                                               بر زهر زن ترياق را چيزي بده درويش را

با روي همچون ماه خود با لطف مسكين خواه خود 

                                         ما را تو كن همراه خود چيزي بده درويش را

چون جلوه مه مي كني وز عشق آگه مي كني  

                                      با ما چه همره مي كني چيزي بده درويش را

درويش را چه بود نشان جان و زبان درفشان   

                                         ني دلق صدپاره كشان چيزي بده درويش را

هم آدم و آن دم تويي هم عيسي و مريم تويي   

                                      هم راز و هم محرم تويي چيزي بده درويش را

تلخ از تو شيرين مي شود كفر از تو چون دين مي شود  

                                       ار از تو نسرين مي شود چيزي بده درويش را

جان من و جانان من كفر من و ايمان من       

                                          سلطان سلطانان من چيزي بده درويش را

اي تن پرست بوالحزن در تن مپيچ و جان مكن   

                                         منگر به تن بنگر به من چيزي بده درويش را

امروز اي شمع آن كنم بر نور تو جولان كنم    

                                    بر عشق جان افشان كنم چيزي بده درويش را

امروز گويم چون كنم يك باره دل را خون كنم  

                                        وين كار را يكسون كنم چيزي بده درويش را

تو عيب ما را كيستي تو مار يا ماهيستي  

                                        خود را بگو تو چيستي چيزي بده درويش را

جانرا در افكن در عدم زيرا نشايد اي صنم   

                                        تو محتشم او محتشم چيزي بده درويش را

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 23:52  توسط مهدی قنواتی  | 

 

اولين نگاهت را به ياد دارم

تازه بالا آمده بودي و

پگاه يك روز بهاري بود

لحظه اي طلوع كردي و

شعاع نگاهت

تا عمق وجود من رخنه كرد

درياي عشق مواج است

موجها مي آيند و

قلب ساحل را با خود مي برند

و اين اولين موج بود

كه تكه اي از دلم رابر د

حالا ديگر...

از آن ساحل خبري نيست

دل به دريا زدم و

دل من دريايي شد

درياي عشق مواج است

موج سكوت و انتظار

موج بي صبري

موج خوشحالي و اندوه و بي تابي

درياي عشق با تو آرام است

 قايقي بسازيم و

در اين دريا

آرام و عاشقانه پيش برويم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:36  توسط مهدی قنواتی  | 

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش 

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش (حافظ)

بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز 

در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست (حافظ)

ای مرغ به دام دل گرفتار 

 بازآی که وقت آشیانست (سعدی)

بازآی کز اشتیاق رویت 

بگرفت ز خویشتن ملالم (سعدی)

بازآی که در دیده بماندست خیالت

بنشین که به خاطر بگرفتست نشانت (سعدی)

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:42  توسط مهدی قنواتی  | 

  

گذشته ام بارها

از كنار پنجره ي نيم بازي

كه پشتش كسي نبود و من

سلام كرده ام و بدرود

با كدام چشم؟ خوب نمي دانم

فقط ، از بوي نمناك كوچ

مي دانم

پيش كه بگذرم

اينجا

حتماٌ دختري بوده

با يك باراني و شب كلاه

به هيبت و هيئت يك مرد

كه برف هاي بام را پارو مي كرد

و گاه از دلمشغولي اش

بر پنجره ي مه زده يك پنج وارونه مي كشيد

تا رهگذري به درنگ تماشا

مژگانش برفگير

و رخسارش كبود تگرگي شود

و حتما آنقدر هم مي خنديد تا سرخ سرخ شود!

و مي دانم

پيش كه بگذرم

دخترك از اينجا رفته

از بوي نمناك كوچ به خلوت كوچه

رفته و آراميده

و من هنوز

چشمي به پنجره و

چشمي به عاشق خفته...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 12:12  توسط مهدی قنواتی  | 

 

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود   

                                                       تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود 

رسم عاشق‌کشی و شیوه‌ی شهرآشوبی 

                                                   جامه‌ای بود که بر قامت وی دوخته بود 

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست   

                                                    وآتش چهره بدین شعله برافروخته بود 

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل  

                                                  در رهش مشعله از چهره برافروخته بود 

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم   

                                                   که نهانش نظری با من دل‌سوخته بود  

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت  

                                                    الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود! 

یار مفروش به دنیا که بسی سود نبرد   

                                                 آن‌که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

 

                        گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ 

 

                          یا رب این قلب شناسی ز که آمو‌خته بود

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:18  توسط مهدی قنواتی  | 

 

 امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

      وز بستر عافیت برون خواهم خفت

          باور نکنی خیال خود را بفرست

   تا در نگرد که بی​تو چون خواهم خفت

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 13:45  توسط مهدی قنواتی  | 

تمام قصه همين بود
و مي گفتم
حكايت من و تو ؟
هيچ كس نمي خواند
چه بر من و توگذشته است ؟
كس نمي داند
چرا ؟
كه اين سكوت سكوت
من و تو بي ترديد
حصار كاغذي ذهن را ز هم نشكافت
و خواهش من و تو نيم گامي از تب تن نيز دورتر نگذشت
كه در حصار تمناي تن فرومانديم
و در كوير نفس سوز من فرومانديم
نه از حصار تن خويشتن برون گامي
نه بر گسستن اين پاي بندها دستي
هميشه مي گفتم
من و
سكوت ؟
محال است
سكوت عين زوال است
سكوت يعني مرگ
سكوت نفس رضايت
عين قبول است
سكوت كه در زمينه اشراق اتصال به حق
در اين زمانه نزول است
سكوت يعني مرگ
كجايي اي انسان ؟
عصاره عصيان
چگونه مسخ شدي
با سكوت خو كردي
تو اي فريده
هر آفريده
بر تو چه رفت ؟
كز آفريده خود
از خداي بي همتا
به لابه مرگ مفاجاه آرزو كردي ؟


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:25  توسط مهدی قنواتی  | 

 

سوخت نی ای شمع شد

شعله عشق گرم شد

شمع به پروانه گفت

من نی ام  و سرکشم

آتش عاشق کشم

نوبت پروانه که شد

او بگفتا به شمع

نی نگو از بهر من

نیست مرا درک و فهم

عاشق سرگشته ام

سوی تو برگشته ام

کور جمالت شدم

مهدی نارت شدم

در گذر واژه ها

سوخت نی و شمع شد

شمع به پروانه سوخت

هر سه ی جان یک شدند

عرصه آتش شدند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:13  توسط مهدی قنواتی  | 

 

تو بمان

وقتی که همه رفتند

تو...

ای رویای دیرین

ای خیال خوش ، ای خواب شیرین

تو بمان

ای خدای مهربان

 

تا با خیال و خواب و خدا

دل خود را گرم کنم

نمی دانم در خواستن چه چیز است؟

که تا بخواهی

هیچکس نماند

ولی این بار

ماندنت را می خواهم

تو بمان

ای مهربان

آنچنان که من مانده ام و

انبوه حصارهای خاردار

با مهربانی

تمام خارها را سپری می کنم

تا به گل وجودت برسم

فقط

ای نسیم جان

تو بمان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 17:46  توسط مهدی قنواتی  | 

 

ای پگاه عشق

 

          در وجود من

 

                  صبح زندگی

 

                         در ضلال من

 

                                آن همه جمال

 

                                       در نگاه توست

 

                                               نبض قلب من

 

                                                       همنوای توست

 

در دلم نبود

 

    جز گلی خموش

 

           آن گل دلم

 

                 ناگهان شکفت

 

                         بعد از آن منم

 

                               مرغ عشق شدم

 

                                         در کنار تو

 

                                                  در بهشت شدم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:12  توسط مهدی قنواتی  | 

 

قاصدک!
هان، چه خبر آوردی؟

ازکجا؟
وز که خبر آوردی؟
انتظارخبری نیست مرا!

نه ز یاری، نه دیاری؛
باری، برو آنجا که بود: چشمی و گوشی با کس،

برو آنجا که تو را منتظرند

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:31  توسط مهدی قنواتی  | 

 

فکر و اندیشه هر کس مانند رهبر ارکستری است که سه نوازنده را رهبری میکند .اول احساس ، دوم عمل و سوم فیزیولوژی بدن

وقتی که فکر به خوبی کار می کند هر سه عامل دیگر به خوبی می نوازند و موسیقی زیبایی و احساس خوبی و سلامتی را به همراه دارد

و هرگاه فکر به سمتی خارج از نت های نوشته شده یعنی خواسته ی مطلوب شما حرکت کند به ترتیب

 

 نخست احساس، بد می نوازد و شما باید متوجه بشوید که فکرتان با خواسته اتان یکی نیست و به مسیر دوباره بازگردید .

اما اگر همچنان ادامه بدهید عمل هم بد می نوازد و در نهایت شما دچار عدم سلامتی می شوید . کسل و خسته می شوید و کم کم به بیماری مبتلا می شوید و همه اینها برای این است که به فکر شما که رهبر است گوشزد کند دارد ساز مخالف با آرزوها می زند .

پس همیشه حواستان به احساستان باشد به محض اینکه احساس بدی داشته اید فکرتان را عوض کنید .والا دو عامل بعدی از راه می رسند و آنقدر شما را بد حال می کنند تا دچار تغییر فکر شوید .

پس همیشه افکار خود را کنترل کنید و به فکر خواسته هایتان باشید و همواره نیم نگاهی به احساستان داشته باشید .

حال جمله ای که به معنی واقعی اکسیر است از نویسنده بزرگ تاریخ ، ویل دورانت:

شادی عاقلتر از خرد است

 

یعنی وقتی فکر خوب کار نمی کند این احساس خوب و شادیست که فکر را راهنمایی می کند

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 12:5  توسط مهدی قنواتی  |