مولوی

 

سیر نمی شوم زتو ، ای مه جان فزای من
جور مکن جفا مکن ، نیست جفا سزای من
 
با ستم و جفا خوشم ، گرچه درون آتشم
چونکه تو سایه افکنی بر سرم ای همای من
 
در شکنید کوزه را ، پاره کنید مشک را
جانب بحر می روم ، پاک کنید راه من
 
آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه ام
یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من
 
چند بزارد این دلم ، وای دلم خراب دل
چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من
 
آن نفس این زمین بود ، چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در نعره زنان که های من
 
خرمن من اگر بشد ، غم نخورم چه غم خورم
صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من
 
سیر نمی شوم زتو نیست جز این گناه من
سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من
 

------------------


عشق -مولوی

باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق    باز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق

باز برآورد عشق سر به مثال نهنگ    تا شکند زورق عقل به دریای عشق

سینه گشادست فقر جانب دل‌های پاک   در شکم طور بین سینه سینای عشق

مرغ دل عاشقان باز پر نو گشاد     کز قفس سینه یافت عالم پهنای عشق

هر نفس آید نثار بر سر یاران کار    از بر جانان که اوست جان و دل افزای عشق

فتنه نشان عقل بود رفت و به یک سو نشست هر طرف اکنون ببین فتنه دروای عشق

عقل بدید آتشی گفت که عشقست و نی     عشق ببیند مگر دیده بینای عشق

عشق ندای بلند کرد به آواز پست     کای دل بالا بپر بنگر بالای عشق

بنگر در شمس دین خسرو تبریزیان     شادی جان‌های پاک دیده دل‌های عشق

شیر عشق-مولوی

هر کی در او نیست از این عشق رنگ

 

نزد خدا نیست بجز چوب و سنگ

عشق برآورد ز هر سنگ آب

 

عشق تراشید ز آیینه زنگ

کفر به جنگ آمد و ایمان به صلح

 

عشق بزد آتش در صلح و جنگ

عشق گشاید دهن از بحر دل

 

هر دو جهان را بخورد چون نهنگ

عشق چو شیرست نه مکر و نه ریو

 

نیست گهی روبه و گاهی پلنگ

چونک مدد بر مدد آید ز عشق

 

جان برهد از تن تاریک و تنگ

عشق ز آغاز همه حیرتست

 

عقل در او خیره و جان گشته دنگ

در تبریزست دلم ای صبا

 

خدمت ما را برسان بی‌درنگ

یار مرا -مولوی

 

يار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا يار تويی غار تويی خواجه نگهدار مرا

نوح تويي روح تويی فاتح و مفتوح تويی سينه مشروح تويی بر در اسرار مرا

نور تويی سور تويی دولت منصور تويي مرغ كه طور تويی خسته به منقار مرا

قطره تويی بحر تويی لطف تويی قهر تويی قند تويی زهر تويی بيش ميازار مرا

حجره خورشيد تويی خانه ناهيد تويی روضه اوميد تويی راه ده ای يار مرا

روز تويی روزه تويی حاصل دريوزه تويی آب تويی كوزه تويی آب ده اين بار مرا

دانه تويی دام تويی باده تويی جام تويی پخته تويی خام تويی خام بمگذار مرا

اين تن اگر كم تندی راه دلم كم زندی راه شدی تا نبدی اين همه گفتار مرا

عشق خندان -مولوی

 

ای عشق خندان همچو گل وی خوش نظر چون عقل كل

 خورشيد را دركش بجل ای شهسوار هل اتی

امروز ما مهمان تو مست رخ خندان تو

 چون نام رويت مي برم دل مي رود والله ز جا

کو بام غير بام تو كو نام غير نام تو

كو جام غير جام تو ای ساقي شيرين ادا

عشق -مولوی

 

از عشق گردون موتلف بي عشق اختر منخسف

از عشق گشته دال الف بي عشق الف چون دالها

***

ای عشق چون آتشكده در نقش و صورت آمده

بركاروان دل زده يكدم امان ده يا فتی

***

ماييم مست و سرگران فارغ ز كار ديگران

 عالم اگر بر هم رود عشق ترا بادا بقا