عشق -مولوی
باز از آن کوه قاف آمد عنقای
عشق باز برآمد ز جان نعره و هیهای عشقباز برآورد
عشق سر به مثال نهنگ تا شکند زورق عقل به دریای عشقسینه گشادست فقر جانب دلهای پاک در شکم طور بین سینه سینای
عشقمرغ دل
عاشقان باز پر نو گشاد کز قفس سینه یافت عالم پهنای عشقهر نفس آید نثار بر سر یاران کار از بر جانان که اوست جان و دل افزای
عشقفتنه نشان عقل بود رفت و به یک سو نشست هر طرف اکنون ببین فتنه دروای
عشقعقل بدید آتشی گفت که
عشقست و نی عشق ببیند مگر دیده بینای عشقعشق
ندای بلند کرد به آواز پست کای دل بالا بپر بنگر بالای عشقبنگر در شمس دین خسرو تبریزیان شادی جانهای پاک دیده دلهای
عشق
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان ۱۳۸۶ ساعت 16:44 توسط مهدی
|