شعر عریان
من قالبها را شکسته ام
من از گل ها آموخته ام
که همه در قالب خود زیبایند
زیبایی مرزها را می شکند
هوای تازه بهار را نمی توان در شیشه کرد
آن لحظه که شعر می رسد
من از تن بیرون می روم
چگونه می توان مرغ پریده را در قفس کرد
چگونه می توان انتظار آواز از او داشت
من نمی توانم
شاید صیادانی باشند اینچنین
شعر شکار کنند
من شکار شعرم
با او پرواز می کنم
هر جا نشست می نشینم
هر هنگام که آمد مبارک قدمیست
ای شعر
آنچه تو بینی من روایت کنم
هر جامه ای بخواهی بپوشانم
آیا کسی هست؟
آیا کسی طاقت دارد؟
تا شعر عریانی بخوانم
مانند نگاه عاجزانه ی کودکی در پشت شیشه
مانند آواز پرنده ای جفت مرده
و مانند هزاران بی مانند
من نمی توانم ...
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 11:28 توسط مهدی
|