شعری برای باران
حسرتی گر به دلم هست همان دوری توست
من پرستوی خزان دیده و خاموش توام
دیگرهر روز به امید نگاهی سر هر بام
می نشینم به سکوت و غصه و آه و گداز
مُردم از بس که شنیدم غصه های این و آن
گویی هیچکس نفروشد عشق خود به دگران
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 0:25 توسط مهدی
|