شعری برای  باران

 

حسرتی گر به دلم هست همان دوری توست

من پرستوی خزان دیده و خاموش توام

 

دیگرهر روز به امید نگاهی سر هر بام

می نشینم به سکوت و غصه و آه و گداز

 

مُردم از بس که شنیدم غصه های این و آن

گویی هیچکس نفروشد عشق خود به دگران